❤دلتنگی های ساده ی من❤

یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت

چهارشنبه سوزی


از بس اشک ریخته بودم، چشمانم سرخ شده بود... 
عید روز به روز نزدیک تر می شود. روزها می گذرد و من... چشمانم هنوز در انتظار بازگشت پدری خیره به در مانده، که هرگز باز نمی گردد.تقویم رو به رویم فرا رسیدن روزی دیگر از روزهای پایانی اسفند را نشان می دهد. 

چشمانم را بستم و پرستوی خیالم، پر زد و من را با خودش به روزهایی برد که هنوز سایه ی پر محبت پدر مهربانم بالای سرم بود...
 به اعماق خاطراتم...
کنار سفره ی هفت سین، رو به روی پدرم نشسته بودم. چشم هایمان خیره به تلوزیون بود و گوش هایمان، آماده برای شنیدن نوای خوش آهنگ (یا مقلب القلوب).
پرستوی خیالم دوباره پر کشید. این بار هم همان جای قبلی نشسته بودم، اما با این تفاوت، که دیگر پدرم نبود... 
من و مادر، جلوی تلوزیون نشسته بودیم و با وحشت منتظر خبرهای جدید بودیم... خبرهایی از پلاسکو..
ساختمانی که در آتش سوخت و آوار شد...
و نام پدرم....
آه...
چه بگویم؟
حال روز به روز به عید نزدیک تر می شویم...
اما...
پدرم دیگر نیست...
چهارشنبه سوری را چگونه بگذرانم؟ با دیدن آتش هی بغض کنم و با حسرت به یاد پدر فداکارم بیفتم..
سوختن ها را ببینم و به یاد بیاورم که اگر پدرم بود....
آه... دیگر چیزی نمی گویم..
فقط...
از این پس من آتش را تحریم می کنم... از این پس من تحریم می کنم آتش و آتش سوزی و هر چهارشنبه سوزی-ای که در جهان وجود دارد...broken heart
 

 





[ سه شنبه 24 اسفند 1395  ] [ 04:30 ب.ظ ] [ Hasti ]

[ () ]